آیا کودکان را بد تربیت می کنیم؟ متخصصان گذشته و امروز را بررسی کرده اند

آی تی نویس را بیشتر در گوگل ببینید
بهروز فیض

خبری این چند روز درباره کودکی خردسال در کانادا منتشر شده که پس از خودداری از نشستن روی صندلی و بستن کمربند ایمنی، باعث معطل شدن یک هواپیما شده است.



این اتفاق این پرسش را مطرح کرده که آیا با نمونه‌ای از «فرزندپروری ملایم» مواجه هستیم که به نتیجه‌ای نامناسب منجر شده، یا اینکه کودک واقعاً دچار حمله اضطرابی شده است. پاسخ مشخصی برای این موضوع وجود ندارد، اما این ماجرا بحث‌های زیادی را در میان مردم و به‌ویژه والدین به راه انداخته است.

در اصل، فرزندپروری ملایم واقعی روشی است که در آن محبت و حمایت عاطفی زیاد، در کنار تعیین مرزهای روشن قرار می‌گیرد. این رویکرد بر چارچوب روان‌شناختی «فرزندپروری مقتدرانه» استوار است.

تحقیقات گسترده‌ای که طی چند دهه انجام شده‌اند نشان می‌دهند کودکانی که والدینشان میان محبت عاطفی و مرزهای روشن و ثابت تعادل برقرار می‌کنند، معمولاً رشد بهتری دارند. این کودکان در زمینه رشد عاطفی، توانایی کنترل احساسات و رفتار خود و همچنین رشد اجتماعی و شناختی، نتایج بهتری به دست می‌آورند.

برای درک بهتر این موضوع باید به گذشته نگاه کنیم. نگاه کردن به فرزندپروری به‌عنوان یک فعالیت و مسئولیت دائمی، پدیده‌ای نسبتاً جدید است. آلیسون گوپنیک در کتابی که در سال ۲۰۱۶ منتشر کرد، توضیح داده است که در گذشته، بزرگ کردن کودک بیشتر به‌عنوان بخشی طبیعی از زندگی دیده می‌شد و جامعه اطراف خانواده نیز نقش مهمی در آن داشت.

اما از حدود دهه ۱۹۷۰، تغییرات در بازار کار و تحولات اجتماعی باعث شدند فرزندپروری به کاری فعال، پراسترس و پرمسئولیت تبدیل شود. کتاب‌های آموزشی که بر توصیه‌های متخصصان تکیه داشتند رواج پیدا کردند و بسیاری از والدین به‌جای اعتماد به غریزه و واکنش طبیعی خود، به این باور رسیدند که باید فرزندشان را دقیقاً طبق روش‌های مشخصی تربیت کنند.

از نظر زیستی و تاریخی، انسان‌ها در محیطی تکامل پیدا کرده‌اند که مسئولیت بزرگ کردن کودک میان اعضای مختلف جامعه تقسیم می‌شد؛ روشی که در علوم اجتماعی از آن با عنوان مراقبت مشترک از کودکان یاد می‌شود. اما امروزه این حمایت اجتماعی تا حد زیادی از بین رفته و بسیاری از والدین یا مراقبان کودک به‌تنهایی مسئولیت تربیت را بر عهده دارند و ممکن است شب و روز با نگرانی و کمبود خواب درگیر باشند.


بر اساس دهه‌ها پژوهش در حوزه رشد کودکان در کشورهای غربی، آنچه کودکان برای رشد سالم به آن نیاز دارند، ترکیبی از پاسخگویی عاطفی بالا و ساختار و چارچوب مشخص است. کودکان به مرزهایی قابل پیش‌بینی نیاز دارند. وقتی مثلاً یک کودک چهار ساله تصمیم‌گیرنده اصلی می‌شود و تعیین می‌کند چه زمانی بخوابد، آیا کمربند ایمنی ببندد یا دائماً درباره برنامه‌های روزمره مذاکره کند، این وضعیت در واقع می‌تواند برای خود کودک بسیار نگران‌کننده باشد.

مرزهای مشخص و قابل پیش‌بینی باید برای کودک شناخته‌شده باشند و درباره آن‌ها صحبت شود، اما وقتی موضوع ایمنی مطرح است، این مرزها نباید قابل مذاکره باشند. در کنار این محدودیت‌های محکم، تأیید و پذیرفتن احساسات کودک نیز اهمیت بسیار زیادی دارد. کودکان باید احساسات و تجربه‌های درونی خود را به رسمیت شناخته‌شده ببینند؛ بدون اینکه بزرگسالان با جملاتی مانند «نترس» ترس آن‌ها را کم‌اهمیت جلوه دهند یا با گفتن «این‌طوری رفتار نکن» بابت عصبانیتشان احساس شرمندگی ایجاد کنند.


این تعادل، پایه و اساس چیزی است که «هم‌تنظیمی» نامیده می‌شود. سیستم عصبی کودک هنوز به‌طور کامل رشد نکرده است و همین سیستم عصبی، فعالیت‌های مغزی مرتبط با رفتار را فعال می‌کند. به همین دلیل، کودکان خردسال به یک بزرگسال آرام نیاز دارند تا به معنای واقعی کلمه «آرامش خود را به کودک منتقل کند» و به تنظیم وضعیت جسمی و عصبی او کمک کند.

یکی از بهترین توصیه‌های موجود برای والدین این است که پیش از اینکه حتی یک کلمه با کودکی که از نظر عاطفی از کنترل خارج شده صحبت کنند، ابتدا وضعیت درونی خودشان را بررسی کنند.

شواهد علمی زیادی از این رویکرد حمایت می‌کنند. روان‌شناس، دایانا بامریند، در دهه ۱۹۶۰ پژوهش‌های مهمی انجام داد و پیامدهای بلندمدت شیوه‌های مختلف فرزندپروری را بررسی کرد. او والدین مستبد را با والدین آسان‌گیر و همچنین والدینی که اساساً در تربیت فرزندشان بی‌توجه هستند مقایسه کرد.

در این مقایسه‌ها، بارها مشخص شد روشی که بهترین نتایج را هم برای والدین و هم برای کودکان به همراه دارد، همان سبک مقتدرانه است؛ یعنی ترکیبی از مرزهای محکم، واکنش عاطفی گرم و احترام عمیق به استقلال کودک.


به همین ترتیب، پژوهش‌های ارزشمند روان‌شناس، جان گاتمن، که حدود ۳۰ سال پیش انجام شده‌اند، بر اهمیت «آموزش و هدایت احساسات» تأکید دارند. تحقیقات او نشان می‌دهد وقتی والدین احساسات کودک را نام‌گذاری و تأیید می‌کنند، در زمان ناراحتی به او برای حل مسئله کمک می‌کنند و هم‌زمان مرزهای محکم و منصفانه‌ای را حفظ می‌کنند، میزان استرس جسمی کودک به شکل چشمگیری کاهش می‌یابد و توانایی او برای مدیریت احساسات در بلندمدت افزایش پیدا می‌کند.

این تعاملات همدلانه باعث نمی‌شوند کودکان ضعیف یا بیش از حد حساس بار بیایند؛ بلکه ارتباطات عصبی مهمی را در مغز آن‌ها ایجاد می‌کنند که برای شکل‌گیری روابط آینده و رشد توانایی‌های شناختی ضروری هستند.

کودکان از طریق هم‌تنظیمی، به‌تدریج یاد می‌گیرند چگونه اختلافات و موقعیت‌های دشوار را با آرامش حل کنند. آن‌ها تجربه می‌کنند که ممکن است احساس بسیار بدی داشته باشند و از نظر عاطفی کنترل خود را از دست بدهند، اما در چنین شرایطی یک بزرگسال آرام وارد می‌شود، اجازه می‌دهد احساسات کودک وجود داشته باشند و در عین حال رفتار او را کنترل می‌کند. کودک نیز به‌تدریج یاد می‌گیرد که می‌تواند با خیال راحت دوباره به حالت آرام و متعادل بازگردد.

برچسب ها
3/related/default